پروردگارا!
با يادت زمستان وجودم لبريز از شكوفه هاي بهار مي شود
وگرمي محبت و روشنايي ديدار مي گيرد و عطر نامت مرا به سوي
روحي متعال كه در سرشت سفالينم نهاده اي مي كشاند.
كاش شاخه هاي خشك وپيچك هاي بي طراوتم را بازبخواني تا نظاره گر
دوباره روئيدن و تازه شدن در خويش باشم.
پروردگارا
لحظه هاي به غفلت رفته ام را به نسيمي آكنده از بانگ اذانت
مي سپارم تا ببخشايي و آشفتگي وهياهوي اكنون مرا به آرامش وقرار محبان شكيبايت برساني
واميد فردايم را با وعده ديدار وشوق بندگي آراسته و روشن گرداني.
پس اي همراز و هم سخنم مرا دوباره بخوان.
حلقه ای از حلقه های سبز زندگی با خوشه ای از طراوت و
تازگی و عشق تو را ای موجود زیبای آفرینش در آغوش گرفته.
چشمهایت را بگشا و ببین این همه برای توست.
برای تو تا با نگاه نافذ و افسونگرت ابرهای فسرده و در هم پیچیده کهنگی را کنار بزنی
تا بتابد تلالو خورشید زرنگون و شعله ور کند آتش عشق و دوستی را.
چشمهایت را بگشا وبشکن قفل سیاه بر سر در خوشبختی
وبا دو دست کوچکت لمس کن لطافت و پرانی دریای آبی زندگی.
دنیای زرین هستی ات رابا نگاه روشن ومهتابی ات منور کن.
چشمهایت رابگشا وببین این همه برای توست.

ببين مرا
نگاه كن ببين
چه خالي از حضور خويشتن
رها زپيله تنم
به جاري رگم نگاه كن
صداي زندگي نمي دهد
ز شورها تهي شده
به خويشتن غريبه ام
نه آتشي نه شور و شوق ماندني
نگاه كن
مرا ببين كه نيستم
مرا مخوان
نبوده ام
....

آدم اينجا تنهاست
چشم تا كار كند
بذر تنهايي و غربت همه جا پاشيده
تشنه ي زمزمه ام
دور خواهم شد از اين خاك غريب
خانه ي دوست كجاست؟
در كدامين نقشه
با كدامين واژه
مي توان او را يافت
آدم اينجا تنهاست
آسمان آبي نيست
دورها آوايي است
مثل آواز سپيد مهتاب
مثل سبزي بهار
مثل دريا....جنگل
كه مرا به سوي خود مي خواند
آه اي همت در من مرده
مددي تا كه بيابم راهي
نفس به سينه حبس شد
گرفت آسمان دل
اميدها, نويدها, دريغ ودرد مي شود.
هوا اگر چه آنچنان يقين روشني هنوز به تيرگي نيافته ست
تمام پيكر زمين چو مرده رنگ باخته ست.
و لحظه لحظه سرد مي شود.
در اين خرابه خزان گرفته من
به دستگيري عصاي آه
به نرده هاي ناله
سر نهاده, تكيه داده, ايستاده ام
ولي نه, كو توان ايستادگي؟
فتاده ام چو اشك
به خاك ره نشسته
خسته, دلشكسته ام
نگاه بي فروغ و بي اميد من
وداع نور وخاك را نظاره مي كند.
در آن كرانه ها به دامن افق
جدال سخت تن به تن
نموده آتشي به پا
و از فراز بامها
به همره هزار غم , به همره هزار آه
غروب مي رسد ز راه
............................
تو رفتي ومن همچون قو به درياي خيال
ميان موجهاي سرد حسرت شتابانم
تو رفتي ومن اندر معبد عشق دل افروزت
اسير جاودان ناله هاي گرم و سوزانم
به يادت
, ياد لبخند دل آويزت ,بهار منهزاران چلچراغ اشك آويزد به مژگا نم
@ @
خيال انگيز شيرينم
, تو در روياي رنگينمگل افشان پاي ميكوبي و در بزمم نمي پايي
بسان سايه مي رقصي به گرد شمع من اما
بسوز من نمي سوزي در آغوشم نمي آيي
@
@تو رفتي باز ومن تا بازگردي باز مي سوزم
سكوتي جاودان بر شامگاهم رنگ مي بخشد
نهال شوم از نو غنچه هاي تازه مي آرد
دوباره چنگ غم بر شعر من آهنگ مي بخشد
@
@تو
رفتي باز ومن بي تو چه خواهم كرد؟حيرانماميد من
,كجا پر مي كشي من بي تو نوميدمفراموشم نخواهي شد
,نخواهم شد فراموشت.خزان گشته بهار هستي ام بي عطر خاموشت.
When we trust god ,he make the ordinary extradinary
۞۞۞۞ وقتي كه به خدا توكل مي كنيم او كارهاي عادي را فوق العاده مي كند.
گوييدم كه بي نام ونشانم كه من سرحلقه ء دردي كشانم
چو دريايي درون پرموج وطوفان چو كوهي پر شده ز آتشفشانم
ندارم ادعاي دانش و هوش كه مدهوش مهي از مهوشانم
به راه عشق او زيباتر از شمع وجودم را به آتش مي كشانم
بگوييدش بيايد تا ببيند كه من در حلقه اش از بي غشانم
ندارم گر سرايي لايق دوست به روي ديدگانش مي نشانم
اگر در بزم من باده نباشد به او از وصل جامي مي چشانم
چه مي گويم؟در آغوش خيالش كنون هر شب بر اوج كهكشانم
نمي داني گرش گيرم به دامن به دامانش چه سان جان ميفشانم
نه تنها فرياد
كه نفس كشيدن ممنوع!
نه تنها لبخند
كه عشق نيز گناهي ست نابخشودني
و نه تنها "من"
كه تو را نيز
هيولايي نامرئي
خواهد بلعيد.
چرا كه هر دو به زنداني گرفتار آمده ايم
كه هر لحظه
سلاخاني چشم تنگ
قرباني عشق را
افتخاري عظيم مي شمرند....
شهر در پشت نقاب نفس آدم ها پنهان است
من به دنبال صدايي هستم
كه در آيينه ءخواب
خبر آمدنش را دادند.
در پي واژه ء پاكي هستم
كه رهايم كند از "خود" از "درد"
و از" انديشه ء نابود شدن"
من به دنبال صدايي هستم
كه رهايم كند از..............
افسوس..چه هواي سردي!
و چه تنهايي من دلگير است
كودك ثانيه ها چه غمين است و چه آهسته قدم بر مي دارد!
كاش ميشد ....اي كاش بزنم فريادي و بگويم:
"آي معشوقه ي بد
چشم هايت چه ظريف است وگرم
ليك قلبت سنگ است
جنس احساست از يخ!
من ز دلتنگي تو سخت به تنگ آمده ام"
و از آن حس يخي سخت دلتنگم...سخت!
كاش ميشد...اي كاش بزنم فريادي و بگو يم:
"آيا تو هماني كه در آيينه ء خواب
خبر آمدنت را دادند؟"
افسوس
شهر در پشت نقاب نفس آدم ها پنهان است.
باغبان را گفتم: به چه باغي بروم؟
غنچه ها منجمد ند. باغ را يخ بسته!
خم شده قامت سرو
لاله ها بشكسته
چه بگويم؟ اي داد !
نه به تنها در باغ كه به دلهامان نيز اثر از رويش اميدي نيست.
باغبانا فرياد!
باغبان ديد و شنيد. در جوابم محكم گفت:" نوميد مباش"
ماه خواهد تابيد. مهر سر خواهد زد. فرودين در راه است
منتظر بايد بود. برف و يخبندان را پيش خورشيد بهار عمر چنداني نيست.
باش تا نوروز پاي در راه نهد. آن زمان خواهي ديد كه زمستاني نيست
با خودم زمزمه كردم:
آري........
منتظر بايد بود!
غروب غم انگيزي بر آسمان لاجوردي خلوتم سايه افكنده
و بي رحمانه اشعه هاي خورشيد طلايي را مي پو شاند
تاديگر هيچ شور و شوقي براي زيستن نماند...............
دوست داشتن ها و مهرباني ها مدام در پي هم در پشت كوههاي غم پنهان مي شوند
تا بهانه اي بياورند براي بد عهدي زمانه.
مدتهاست كه اين طعنه هاي افسار گسيخته روزگار بر سادگي و صافي قلبم نيشخند ميزنند
ومرا به به قعر تيرگي و سياهي فرو ميبرند.
تا كي بايد شبيخون لحظه هاي تنهايي وكسالت بار را به دوش بكشم.
چشم در چشمم دوخت
جرعه اي زمزمه را مزمزه كرد
از كنارم برخاست
راه افتاد به سوي خورشيد
وقتي از سينه كش كوه گذشت
بغض من نيز شكست
...

به سوي ما گذار مردم دنيا نمي افتد
كسي غير از غم ديرين به ياد ما نمي افتد
منم مرغي كه جز در خلوت شب ها نمي نالد
منم اشكي كه جز بر دامن دلها نمي افتد
ز بس چون غنچه از پاس حيا سر در گريبانم
نگاه من به چشم آن سهي بالا نمي افتد
به پاي گلبني جان داده ام اما نمي دانم
كه مي افتد به خاكم سايه ي گل يا نمي افتد
مراد آسان به دست آيد ولي نوشين لبي جز او
پسند خاطر مشكل پسند ما نمي افتد
من به ودكاي غزل معتادم
و به تزريق جنون آور تو
در رگ چشمانم
من به گيرايي چشمان تو عاشق هستم
ليك افسوس كه تو
معني عشق نمي داني كه چيست
تو نمي داني شب ها وقتي
در دل كوچه و پس كوچه ي دنياي خيال
در پي گمشده اي مي گردم
در چه حالي هستم
چشمها يم خسته
دست هايم لرزان
و به آواز بلند
همه جا نام تو را مي گويم
ليك افسوس كه تو
همچنان در خوابي